مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

326

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كيسه از زير سر من بردار و ازو درم گرفته ، از بهر من خوردنى شرى كن كه بسيار گرسنه‌ام . دربان دست بكيسه برده ، كيسه را خالى يافت و بابو صبر گفت : اين كيسه خالى است . ابو صبر دانست كه هرچه در كيسه بوده است ، ابو قير برداشته و رفته است . بدربان گفت : تو رفيق مرا نديده‌اى ؟ دربان گفت : سه روز است كه من او را نديده‌ام و گمان من اين بود كه تو و او سفر كرده‌ايد . ابو صبر گفت : سفر نكرده‌ايم . و لكن او درم‌هاى من برداشته و گريخته است . پس از آن ابو صبر بگريست و بناليد . دربان گفت : غم مدار كه او بپاداش كردار خود خواهد رسيد . پس از آن دربان بيرون رفته ، از براى ابو صبر ، شورباى پخته بياورد و تا دو ماه ، پرستارى ابو صبر مىكرد و از كيسه خود صرف مينمود تا اينكه خداى تعالى او را عافيت بخشيد . آنگاه ابو صبر برخاسته ، با دربان گفت : خداى تعالى اگر مرا مقدرت دهد ، پاداش نكوئيها كه با من كرده‌اى ، خواهم داد . و لكن نكوئىهاى ترا بجز پروردگار ، كسى پاداش نتواند داد . دربان به او گفت : منت خداى را كه بعافيت اندرى . و من اين كار با تو نكردم مگر از بهر خدا . پس از آن ابو صبر از كاروانسرا بدر آمده ، در بازار همىگشت تا اينكه پيشواى تقدير ، او را بمصبغهء ابو قير كشيد . ديد كه متاع‌ها به گونه‌گونه رنگها صباغت كرده ، در پيش مصبغه بآفتاب انداخته‌اند و مردمان از بهر تفرج در آن مكان گرد آمده‌اند . ابو صبر از يكى از اهل شهر سئوال كرد كه : اين مكان چيست و او بهرچه ازدحام كرده‌اند ؟ آن مرد جواب داد : اينجا مصبغهء سلطانست كه مردى غريب ، ابو قير نام او را بنا كرده و مردم بتفرج صباغت او گرد آمده‌اند . از آن‌كه در شهر ، صباغى نبود كه اين رنگ‌هاى گوناگون بداند . پس حكايت ابو قير كه او را با صباغان چه در ميان رفت و بسلطان چگونه شكايت كرد و سلطان بچه‌سان سرمايه به دو داد ، همه را با ابو صبر بازگفت . ابو صبر فرحناك شد و گفت : حمد خداى را كه او را گشايش داده و او در اين شهر ، رئيس صباغان گشته . و او معذور بوده است . زيرا كه بسبب اين صنعت از من مشغول شده و مرا فراموش كرده است . و لكن من او را گرامى داشته‌ام و در هنگامى كه او بىكار بود ، به دو